تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان نیلوفرانه


نیلوفرانه

یادداشت های یک نویسنده ی 12 ساله

سلام دوستای گلم خوفید؟

12 مرداد رو که فک نکنم کسی یادش بود

12 مرداد تولدم بود

مهم نیس میبخشمتون  


13 سالم شد

بعد از این موضوع میخواستم بگم که بابت نظراتون واقعا حال کردم

وبلاگ تک تکتون رو هم دیدم

و اما جواب نظرا رو میخوام تو وبلاگ خودم بدم بدون اجازه همگی  


اول از همه جواب پرنس دو رگه رو میدم که واقعا با یه دونه نظرش خوشحالم کرد

پرنس جون حتما بهت زنگ میزنم راستی امیدوارم امروز هم تو مسابقه بهتون خوش بگذره


دوم این که خوشحال شدم فائزه جونم دوباره اومده نت عسیسم منتظرت بودم آیدیم رو هم واست گذاشتم که درباره اون کلی حرفت با هم بحرفیم


بعدشم نوبت نسیم جونمه نسیم جون وبلاگتو دیدم واقعا قشنگ بود و خوشم اومد ولی هر چی خواستم نظر بذارم نشد که نشد


نیوشا جونم وقت نشد وبلاگت رو ببینم ولی میبینم قول میدم راستی عاشق اسمتم


زهره جونم ناراحت نبودم عزیزم فقط اون روزا یه خورده حال و حوصله نداشتم :D


آورین جون یعنی من این قدر کوچولوام؟:D آخه بهم گفتی کوچولو البته مهم نیست من خودم زیاد به بچه های همسن خودم میگم کوچولو:D


ماهان جون وبلاگت رو دیدم مثل همیشه عالی و قشنگ بودن مطالبت بازم میام وبلاگت


بقیه رو هم زیاد نمیشناختم وگرنه از اونا هم اسم میبردم!!!

یه خبر هم دارم

نیلوفرانه حذف میشه !!!! وبلاگ پارازیت جایگزینش میشه

لینک پارازیت (هنوز فعال نشده) WwW.fashist2008.blogfa.com

هر دختری هم که 10 سال به بالا و 16 سال به پایینه میتونه بیاد نویسنده وبلاگ بشه

تا اولین آپ تو پارازیت بابای

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/21ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

یکی از کارمندان اداره هواشناسی لندن که در پوشش توریست به ایران سفر کرده بود به اتهام مشارکت در ایجاد طوفان مخملی و گرد و خاک دستگیر شد.

وی در جریان بازجویی به دست داشتن در سیلهای استانهای شمالی و زلزله بم نیز اعتراف کرده است.


راستی آپ کنم هیچ کدومو خبر نمیکنم

آخه نه این که واسه پست قبلی خبر کردم اومدین منم خبر نمیکنم

پست قبلی هم حذف شد.


هیئت تحقیق و تفحص مجلس در جریان تحقیقات برای تعیین هویت نیروهای لباس شخصی متوجه شدند ایشان بی هویتند.


آقای عسگر اولادی در گفتن این حرف  که:"مشروعیت دولت را تنفیذ مقام ولایت تعیین می کند" جمله "و رای مردم کشک است"را جا انداخته اند!!!


فرماندار شیراز اعلام کرد:

صندوق های رای در کتابخانه مرکزی با انتخابات اخیر ارتباطی ندارد و مربوط به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری نهم است!!!


پس از تحقیقات شبانه روزی بالاخره نقش باد در جا به جایی خس و خاشاک اثبات شد.

 

خبرگزاری فارس به نقل از رحیم مشایی که در حوادث اخیرسیاست سکوت را برگزیده بود گفت وی قصد داشته با کمک مزدوران انگلیسی و آمریکایی به شکل طوفان شن به کشور حمله کند که با دیدن زنجیره موتوری برادران لباس شخصی منصرف شد.

نامبرده به شکل نسیم نیز مشاهده شده که در هر سه حالت مسلح و بسیار خطرناک بوده و از شهروندان درخواست میشود در صورت مشاهده به پلیس خبر دهند.



مسئولان کشور خبر محاکمه شخصی که با ادعای داشتن چشم برزخی به آنها خبر داده بود که مردم ایران گوشهای درازی دارند را اعلام کردند.


طبق جدیدترین فتوای مراجع معظم تقلید در صورت خواندن نماز روی بام گفتن هر گونه الله اکبر حتی در تکبیر حرام میباشد.


قوه قضائیه اعلام کرد هر گونه سرقت ریش تراش در درگیریهای خیابانی مجاز بوده و قابل تعقیب قانونی نیست.



سخنگوی دفتر خداوند اعلام کرد در صورتی که نسبت دادن هر مزخرفی به دین به همین شکل ادامه پیدا کند در خاتم الانبیا بودن حضرت محمد(ص) تجدید نظر خواهد شد.

سپس نوشت:فکر کنم اگر چند تا پست دیگه شبیه به این داشته باشم توی فارس نیوز استخدام بشم.


سازمان ثبت احوال اعلام کرد پرونده ای به اسم ندا آقا سلطان در این سازمان موجود نیست و نامبرده وجود خارجی نداشته است.


سپاه پاسداران اعلام کرد گروهی از دختران بد حجاب ضد انقلاب که در درگیریهای اخیر به قتل عام برادران بسیجی مبادرت کرده بودند دستگیر شدند.


خدایا کمکم کن از بین این همه آدمی که ادعای خدایی میکنن تو رو تشخیص بدم.


مشهدی حسن بقال پیشنهاد کرد بررسی تقلب در انتخابات به شورائی متشکل از ریش سفیدان صنف بقالی واگذار شود.



در پی تلاشهای شبانه روزی سربازان گمنام امام زمان مشخص شد کسانی که به احمدی نژاد رای نداده اند عوامل یا فریب خوردگان انگلیس هستند.



در پی کشته شدن تعدادی از ایرانیان معترض به نتیجه انتخابات کارشناسان اعلام کردند در ایران برای 120 میلیون نفر جای قبر وجود دارد



شورای نگهبان اعلام کرد تقلب در انتخابات تاثیری در سرنوشت انتخابات ندارد.



همه در برابر قانون (وهمچنین بی قانونی) برابرند مگر اینکه پدرشان هاشمی باشد.


از وبلاگ:http://zeki.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام شنیدم که این روزا برادر جکسون هم در راه خدا و دین اسلام شهید شده !!!

به هر حال تسلیت



راستی مرگ همه ی سبزپوشان رو تسلیت میگم در واقع کسایی که مردن قاتل اونا هستن سبزپوشا همیشه زنده میمونن

همین !!!

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

اعصاب ندارما

چیه خوب سلام

دیروز و امروز رفتم دو تا بازی خریدم هیچ کدومو یاد نگرفتم که نگرفتم

به جهنم دیگه پای این لعنتی ها پول نمیدم

من یه عادت بدی که دارم اونم اینه که تا یه بازی رو یاد نگریم از پاش پا نمیشم حالا هم 13 ساعته پای کامپیوترم یاد نمیگیرم

اگه کسی بازی نارنیای2 یا اسپایدرویک رو داره بیاد به من یاد بده حداقل تا یه جایی برم

نارنیا رو تا آخر مرحله ای رفتم که اسبه و غوله میرن تو یه جنگ بین تلماریایی ها و نارنیایی ها بعد از اون به بعد رو دیگه بلد نیستم

اسپایدرویک رو هم تا جایی رفتم که میتونه بره بیرون از خونه

اینا رو واسه کسایی گفتم که این بازی رو دارن و مراحل بعدیش رو هم بازی کردن

یکی لطف کنه اگه بلده باقیش رو به من یاد بده

همین بای

راستی ددم همتون گرم نظرای توپی گذاشته بودین پست همه رو هم دیدم ولی دیگه حال نداشتم جواب بدم معذرت

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

فوق العاده مهم با اینکه فینگلیش هست ولی بخونیدش:

khabargozari niloofarane elam kard ke bad az bargozari entekhabat ario gom shode ast.bar asas e thghighate karagan niloo daryaftim ke faezeh va mahshid ham gom shodand.
lotfan agar az in 3 nafr rade payi dide ya sare nakhi yafteid be karagah niloo etela dahid va yek khanevade ra az negarin nejat dahid.(moshkasate in 3 nafar: ario:khoshtip- khshgel- jigar--faezeh: naz-khoshgel- ba adab-jojo--mahshid: jigar-khoshgel-naz)
نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 3:0 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

http://nilo0ofar.myminicity.com/

سیلام خوفید؟

میخوام دوس جونام رو معرفی کنم تو این اپ خوشمل

Meegos این که خودمم

Meegos این فائزه جونم (عروسک وراج) هستش که جیگمل خودمه

MeeDisplays مهشید جونم که خیلی ناسه 

Meegosزهرا جونم (آلوچه ترش) که واقعا دومسش دارم

Yahoo Messenger smileys بچه پررو جونم (آریو) که 18 ساله اشه و خیلی دومس داشتنیه

اینا هم بهترین دوستای من تو نت هستن



نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سیلام خوفید؟

حوصله ام سل لفته میخوام فتوشاپ یاد بگیلم

فلدا میخوام بلم لو مخ مامان کال کنم تا منو ببله کلاسش یاد بگیلم

شیه هی تو خونه نشستم دالم با کامی باسی میکنم

املوز بد جولی اعصابم خولده

تصمیم دالم نازی و مامان لو اذیت کنم عین نی نی ها حلف بزنم یا کلمه ها لو غلط غلوط بگم

دقیقا سعی دالم لو اعصاب خونواده باشم

بعدشم دیه نیخوام داستان بنویسم میخوام بلم دنبال گنج

لاستی بچه ها یه سوال شی جوری تالال کهلبای قصل پوشکین سن پتلز بولگ لوسیه گم شد؟

(تلجمه ی خط بالا: تالار کهربای قصر پوشکین سن پترزبورگ روسیه)

هل کی فهمید به منم بگه و یه خونواده لو از نگلانی نجات بده

لاستی میگما من از یه آقاهه که دولوغکی لئیس جمهول شده متنفلم

 یه آقای مهلبون هم که لقیبش بوده و خیلی خیلی سبز بوده لو خیلی خیلی دومس دالم

از پست بعد هم دیه نی نی نخواهم بود این پست به یاد دولان بچگیه که به ((ل*)) میگفتم ((ل))

من بلم لا لا


پاورقی

*1-خواستم یه بار مثل دوران کوچولوییم نی نی بازی در بیارم همین

*2-منظور از ل اولی همون ر هستش

*3- حوصله ام خیلی خیلی سر رفته حاضرم همه کاری برای خوش گذرونی و شیطونی و اذیت کردن نازی انجام بدم اخه خیلی دخمل بدی شده

نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

به نقل از خبرگزاری نیلوفرانه و صورتی و ملا حسنی دریافتیم که در روز های تبلیغاتی 4 نامزد محترم (البته قبل از انتخابات تحمیلی) گوجه سبز اطلاعیه ای برای تکذیب حمایت از موسوی بیان کرده است:


هم میوه‌ای های عزیز!
همانگونه که اطلاع دارید عده‌ای از عناصر فریب‌خورده در شهر شایع کرده‌اند که ما هم آره. یعنی بله دیگه!
ولی من از همین جا و از همین تریبون به جهانیان اعلام میکنم که اینها همه شایعات دشمن است و ما اگرچه سبزیم ولی خودمان را به کوچه علی سبزه نمی‌زنیم و وارد این بازیها نمیشویم. اگر قرار بود اصلاح طلبی به سبز بودن باشد باید کوکو سبزی و خورشت قورمه سبزی رهبر اصلاحات باشند.
یارو نمیداند اصلا میرحسین را با سین می‌نویسند یا با آفتابه دسته دار٬ آنوقت یک پارچه سبز روی پیشانی‌اش بسته و روی آن نوشته: یاد یار مهربان آید همی!
هی هی!

چنان «یاد مهربانی» به شما نشان بدهد که هر وقت رنگ سبز دیدی حالت بهم بخورد. صبر کن!


بله دیگه به این صورت گوجه سبز در بیانیه ای دیگر حمایت خود را از جناب اقای رضایی اعلام کرد

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/02/28/100938722963.jpg
برگرفته از وبسایت ملاحسنی که در حال حاضر فیلتره و وبلاگ دوست خوبم نگارین به لینک:
www.so0orati.blogsky.com
نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام خوبین؟

این مطلبی که میذارم برمیگرده به 2 هفته قبل از امتحانا اردویی که مدرسه ما رو برده بود:


سلام به شما خوانندگان همیشگی چرت و پرت های من

قبل از این که مطلب رو بذارم یه چند تا خواهش ازتون داشتم

 

 

1-     لطف کن و اگه متن منو کامل خوندی بعد نظر بده

2-     باز هم لطف کن و نظرت رو درباره متن من بگو نه این مثلا بیای و بگی این سایت خیلی خوبه اون سایت بهترینه و از این چرت و پرتا

3-     حالا اگه متن منو خوندی و نظرت رو راجع بهش گفتی بعدا اجازه داری تبلیغ کنی

4-     راستی دوست ندارم به عنوان یه نظر بیای و بگی متنت قشنگ بود بعد تبلیغ وبلاگت رو بکنی

5-     وقتی میگن متنت خوب بود که طرف داستان بذاره نه خاطره لطف کن و توجه کن

 

چند روز پیش (دقیق نمیدونم کی بود) ما رو از طرف مدرسه بردن کردان کرج یه جای تفریحی توپ

میخوام از اون روز و خاطره های شیرینش بگم.

تو اتوبوس که هیچ کار خاصی به غیر از مسخره بازی نکردیم. وقتی هم رسیدیم اون جا بهمون گفتن برین تو محوطه پارکش بشینین و صبحونه بخورین

از اون جایی که من سرپرستی گروهمونو به عهده داشتم روز قبلش به یکی از بچه ها گفته بودم که چایی بیاره اونم آورد

نشستیم چایی خوردیم من بودم و دوستای گلم مثل زهرا شعبانی (خیلی دوستش دارم) ومریم صالحی و فاطمه نیکبخت و نسیم رشیدی فر و فاطمه بهرامی و هدی کندی و سپیده مهریزی(بغل دستی خلم)

وقتی داشتیم چایی میخوردیم خانوم محدث (دبیر ادبیات) اومد پیشمون بهش خوراکی تعارف کردیم حتی چایی ولی هیچی نخورد و رفت.

یه خورده بعدش خانوم قناتی(دبیر ریاضی و هنر) اومد و ازمون کلی عکس گرفت ما هم واسه نسیم کلی شاخ میذاشتیم.

خلاصه که صبحونه رو خوردیم و رفتیم تو محوطه پارک بازی کردیم تاب بازی الاکلنگ بازی و سرسره بازی دقیقا مثل این نی نی کوچولو ها

 

اون جا هم بهمون خوش گذشت بعد بهمون گفتن پاشین بریم کالسکه سوار شیم ما هم دنبال جمعیت راه افتادیم و رفتیم اول دوچرخه سواری کردیم بعد رفتیم سوار کالسکه که یه اسب میکشیدش شدیم اسبه دقیقا بغل نسیم بود جالب تر این که استفراغ هم کرده بود بوی بدی میداد.

ولی خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم.

بعد از اون هم رفیتم تیراندازی من هر چی تیر داشتم خطا میرفت اصلا نمیخورد به بطری ها و توپ ها

ولی اینم حال داد.

حالا یه چیز باحال تر ما رو اون جا باغ وحش هم بردن. باغ وحشش سوسمار و خرگوش و سگ و میمون هم داشت رفتیم با خرگوشش بازی کردیم

بعد تصمیم گرفتیم به خانوم قناتی هم بگیم بیاد سوسمار ها رو که 4 تا بودن ببینه که من اولین سوتی رو جلو خانوم قناتی دادم بهش گفتم خانوم خانوم اون جا سومسار هم هست

این جا بود که کلی ضایعه شدم

حالا سوتی دوم خیلی باحال بود رفتیم میمون رو دیدیم بعد اومدیم سراغ سگ ها من دیدیم اینا از خودشون صدا در نمیارن دیگه جونم به لبم رسید و از آقاهه پرسیدم آقاهه اینا صدا ندارن؟ اونم گفت چرا دارن بعد نمیدونم چی گفت سگ ها شروع کردن به پارس کردن منو نسیم بد جور ترسیدیم نسیم هم فوری دستمو گرفت و منو کشید تا از سگ ها دور بشیم از اون طرف هم ناظم مدرسه یعنی خانوم شاهمرادی داشت هی بهمون میخندید

وقتی اومدیم سر جامون نسیم گیر داده بود آخه مگه تو نیدونی که سگ صدا داره پس چرا امل بازی درآوردی؟

منم هیچی نگفتم بعد از این هدی بهمون گفتش بیاین دیگه ناهارمون رو بخوریم (اخه ساعت 1 بود) ما هم خوردیم مریم در همین حال به هدی دربازکن داد که نوشابه اش رو باز کنه هدی هم نمیفهمید مریم چی میگه (اخه با دهن پر داشت اشاره میکرد) آخر سر نوشابه ریخت رو شوار هدی. هدی هم پا شده بود و مانتوش رو گرفته بود بالا و شلوارش رو به بچه ها نشون میداد و هی میگفت چیه چیه چیه؟ ما هم مرده بودیم از خنده سپیده که یه لحظه اون وسط غش کرده بود هم باحال بود آخه همه بهش حمله کردیم و یه دل سیر زدیمش تا یاد بگیره وقتی میخواد غش کنه اول نوشابه ها رو بکشه کنار تا رو بچه ها نریزه. یه جای اردو هم که مربوط به نوشمک ها میشد باحال بود. نوشمک ها باز نمیشدن حالا همه رو داده بودیم هدی باز کنه نیکبخت و نسیم و من هم هی میگفتیم سرشو ببر که این جا خانوما بهمون شک کردن زهرا جونم هم واسه این که ماها زیادی ضایعه نشیم جلو معلما گفتش مگه گوسفنده که این جوری میگین سرشو ببر؟

بعد از این هم 4 تا چیز باحال اتفاق افتاد یکی این که ما اولین کسایی بودیم که اون جا خوابیدیم بعدش بلند شدیم دیدیم کل مدرسه خوابیدن دوم هم این که اولین کسایی بودیم که دنبال بازی کردیم بعد دیدیم کل مدرسه دارن دنبال بازی میکنن سوم هم این که یه دوست گل یا پوچ بازی کردیم گروه ما که از خودمو زهرا جونمو مریم و نیکبخت درست شده بود هشت بار برد ولی اونا همش سه بار بردن

چهارم هم این که موقع برگشتن نسیم داشت نوشابه میخورد زهرا زد به پاش نوشابه اش پاشید رو مقنعه و مانتو و شلوارش اون موقع بود که بلند به خانوم حبیبی(دبیر دینی و پرورشی) گفتش خانوم من با این کار شعبانی به خودم شک کردم کسی این جا شلوار زاپاس نداره؟

 

موقع برگشتن هم که منو مامانم زهرا رو رسوندیم خونه شون و کلی تو راه درباره اردو صحبت کردیم و خندیدیم

خلاصه که خیلی خوش گذاشت و کلی هم خندیدیم

.

.

.

.

راستی از نمایشگاه کتاب کل کتاب های نارنیا به غیر از کتاب شیر،کمد،جادوگر رو خریدم یه کتاب هم به اسم میخواهم نابغه باشم خریدم که خیلی جالبه از همه باحال تر این که شاهزاده کاسپین رو که 208 صفحه داشت توی دو روز تمومش کردم حالا دارم بقیه رو میخونم ( کتاب سوم به اسم کشتی سپیده پیما) بعدشم یه کتاب به اسم نجوم به زبان ساده و اسطرلاب هم خردیم که اگه بخونمشون و ازشون سر دربیارم میتونم برم انجمن نجوم عضو بشم دلتون بسوزه


فعلا

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام خوبین؟

من که خوبم

و البته کمی بی حوصله

شاید وبلاگم رو بدم به یه بچه همسن و سال خودم یا شایدم دو نفری با هم بنویسیم

در هر صورت چند تا چیز باحال واستون آوردم

1- یه جایی منه کوچولو رو هک کردن (کلی گریه کردم آخه سایتش پولی بود منم کلی پول توش داشتم)

2- قبل از عید من مبصبر کلاسمون بودم حالا بعد از عید که مبصرمون عوض شده خیلی جوکه مثلا میخواد بگه دارم اسماتونو مینویسم میگه داره اسماتونو مینویسم ( چون شکلک ندارم مینویستم فک کنین شکلکه {خنده})

3- در تاریخ 1388/1/25 در باغچه مدرسه نمیتوانم های خود را به خاک سپردیم روحش شاد {کلی خنده}

4- بادبادک باز ، ایدیم هم هک شد مونیکا 3355 هم که اصلا نیدونم چش شده قاطی کرده یه آیدی جدید ساختم کسایی که اون دو تا قبلی رو داشتن آیدی هاشونو بذارن ادشون کنم

5- حوصله هیچی رو ندارم امتحانای نیم ترم دوم رو گند زدم آبروم جلو زیر گروهم رفت که یه نمره بیشتر از خودم آورده بود (زیر گروه ریاضی)

6- هم سرگروه ریاضی ام هم جدیدا سرگروه زبان دوست خل و چلم شدم (اسمش سپیده اس فامیلیش مهریز معروف به مهریز خله)

7- بیکاری داری چرت و پرت های منو میخونی؟

8- اخه چرا منو هکم کردین؟ { دوباره گریه ام شروع شد}

9- جون من اگه بچه زیر 14 سال با استعداد میشناسین معرفی کنین بیاد همکارم بشه

10- وای اگه دستم به تویی که منو هک کردی برسه ببین چیکارت میکنم

11- حوصله ام سر رفت

12- آخ جون از امشب به مدت نمیدونم چقدر مامان و بابام نمیان خونه (باید برن کشیک بدن تا اون کسی که به ما بدهکاره اونم 14 میلیون این طورا فرار نکنه)

13- این نازیلا هم ما رو کشت با این دوستاش (من آخرش نفهمیدم سامی پسره یا دختر اگه دختره که هیچی اگه پسره نازیلا چرا بهش آبجی میگه؟) { کلی خنده}

14- قلبم داشت از کار میفتاد اخه فکر کردم آیدی جدیدم رو هم هک کردن

15- سوپم رو هنوز نخوردم کسی نمیخواد بخوره؟

16- میخوام چرت و پرت بنویسم

17- میخوام بپرم بغل یکی از خوشحالی اخه ای دی اس الم درست شده(البته نازیلای پر رو همه ی پول شارژش رو از من گرفته الان حدودا 30 هزار تومن بهم بدهکاره)

18- میگما چه حسی داری وقتی فقط یه روز واسه امتحان ترم دومت وقت داشته باشی؟ دیروز معلم ادبیاتمون گفتش که امروز یعنی 2وم امتحان ترم دوم ادبیات دارین دیروز اصلا نیومدم پای نت و نشستم درس خوندم به خاطر همینم هکم کردن

19- دستم درد گرفت

20- سرما خوردم شدید از من فاصله بگیرید

21- حالا که هکم کردن وقت بیشتری برای وبلاگم دارم ولی هیچ کدومتونو بعد از آپدیت خبر نمیکنم چون خیلی زیادین

22- کسایی که باورشون نمیشه من 12 سالمه مثل همون آقا نیما (اسم وبلاگش رو یادم نیست ولی تو لینکام هست) برو از عمو جونم بپرس تا اگه خودش دلش خواست هم عکسمو بده هم بهت بگه سن اصلی منو

23- راستی عیدتون مبارک

24- مورد 19 گفتم دستم گرفت به علت تایپ زیاد بود

25- جدا اگه تا آخرش رو خوندی بهم بگو

26- قبل عید اومدم چند نفر رو آشتی بدم یه متنی نوشتم خودمم کف کردم هر کی خواست بگه متن رو بهش بدم

27- مورد بعدی میشه مورد 28

28- این همون مورد 28 هستش که تو مورد قبل بهتون گفتم

29- برم یه خورده شکلک پیدا کنم باشد که این جا رو منفجر کنم

30- فردا تفلد مامان جونمه

31- واسش چی بخرم؟

32- امروز هم تفلد عمه جونمه

33- امروز تفلد دوستم مریم صالحی هم هستش که ما بهش میگیم صالی ، سالی (ح ی صالحی رو برداشتیم)

34- به جرئت میتونم بگم (چون دوستم نمیاد این جا رو بخونه) که زهرا شعبانی (به قول سالی،صالی شعبون بی مخ) صمیمی ترین دوستمه

35- شعبانی آهنگای زیادی بلده با دهنش بزنه خیلی دختر باحالیه

36- و همین طور از جومونگ یه مدت خوشش میومد از وقتی فهمیده جومونگ با یه خبر نگار ازدواج کرده ازش متنفر شده

37- من چیکار کنم آخه وقتی که میخوام روز معلم به یه دونه از معلمامون(خانوم قناتی معلم ریاضی) کادو بدم؟

38- من میخوام چند روزی برم یه جای سرسبز ولی امتحان دارم {گریه}

39- نیدونم یکی از دوستام امروز وبلاگم رو میبینه یا نه ولی به هر حال آریو جون تولدت مبارک آخه تولدت امروزه

40- آخ که تقلب سر امتحان ترم دوم چه حالی داره

41- امروز میخوام الکی جشن بگیرم حوصله ام برگشت

42- کلی شکلک دارم پیدا میکنم

43- میخوام فتوشاپ یاد بگیرم

44- تازه بلدم از سایتای خارجی شکلک بسازم

45- نیلوفرانه جونم دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه



نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

برو بچ سلام

آهنگ هتل کالیفرنیا وبلاگمو قطع کنین بعد این کلیپ رو ببینین tnx 

نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام خوبید؟

من که حالم بهتر از همیشه هستش

دیروز یعنی 5شنبه 87/12/1 باید یه نمایش واسه درس پرورشی راجع به احسان و خلق به مردم بازی میکردیم منم نمیدونستم الکی واسه زنگ انشا داستان دوفرشته ام رو برده بودم وقتی از ماجرای نمای با خبر شدم تصمیم گرفتم سریع یه گروه نمایش تشکیل بدم و همون جا در عرض 2 دقیقه تمرین کردیم

با این که زیاد هم تمرین نکرده بودیم در پایان همه ی نمایش ها نمایشمون به عنوان برترین نمایش انتخاب شد.

خانوم از بچه ها پرسید واسه چی فکر میکنین این نمایش عالی بوده؟

بچه ها یکی یکی پا شدن و دلیل های خوب خوب آوردن.

توجهم به یکیشون که اسمش ژیلا بود و خودش هم داستان نویس بود جلب شد پا شد گفت:

((من به این نمایش رای دادم چون دلیر عبدی(دلیر عبدی فامیلیمه) خودش این داستانو نوشته بود و خلاقیت به خرج داده بود.))

حالا واسه نمایش این هفته هم که درباره دروغگویی هست باید آماده بشیم اون افرادی که دلشون نمیخواست گروه نمایش من باشن حالا میخوان زورکی باشن

تازه واسه روز معلم هم قراره این نمایش رو واسه دوم و سوم اجرا کنیم

واسمون دعا کنین گند نزنیم

ممنون که به وبلاگم سر میزنین همتونو دوست دارم

فعلا بای

نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

دیشب گوینده اخبار گفت:

((در جنگ ها بچه ها بیشتر می میرند.

در بیماری های مسری بچه ها بیشتر می میرند.

و طبیعت که کثیف شود بچه ها بیشتر می میرند.))

خب این خیلی بد است که بچه ها تند و تند بمیرند.

چون اینجوری دیگر هیچ وقت بزرگ نمی شوند!


فالکو



نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

صبح که از خواب بلند میشوم

گوینده اخبار می گوید:((ماجرای مادونا را شنیده اید؟))

وقتی می خواهم کار پیدا کنم

صاحب کار می پرسد:((ماجرای مادونا را شنیده اید؟))

وقتی میخواهم به تو بگویم دوستت دارم

با شیطنت می پرسی:((ماجرای مادونا را شنیده ای؟))

وقتی بچه مان زبان باز می کند

اولین حرفی که با لحن کودکانه می پرسد:((ماجرای مادونا را شنیده اید؟))

وقتی میخواهم بمیرم

کشیش اهسته از من می پرسد:((ماجرای مادونا را شنیده اید؟))

راستش را بخواهید

من نمی دانم مادونا که بوده ویا چه غلطی کرده!

فقط می دانم هر که بوده و هر کاری که کرده

لعنت بر او و جد و آبادش که زندگی را بر من حرام کرده.


نوشته شده در جمعه 1387/10/20ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

۵ صبح ۵ دی ۱۳۸۲ زمین لرزید                    به مدت ۱۲ ثانیه

و شهر بم به تلی از خاک تبدیل شد            فقط در ۱۲ ثانیه

فرو ریختن خشت های ارگ بم تمام دنیا را به خود آورده بود.

و به راستی کدامیک از مردمان بم در باور خود چنین روزی را دیده بودند؟

من نیز مثل بسیاری از مردم راهی بم شدم. دومین روز زلزله واقعیت خارج از تصور بود.

چنین ویرانه ای را در هیچ فیلم و خوابی ندیده بودم.شهر با خاک یکسان ده بود.

با خودم دوربین فیلمبرداری برده بودم تا فیلمی تهیه کنم. اما از کجا؟از چه موضوعی؟همه چیز سیاهی بود و درد.از خودم خجالت کشیدم،آماده بودم فیلم تهیه کنم!

بچه ها این قسمتی از کتاب خانوم مونا زندی به نام ((تو که این قدر مهربان بودی...!))هست

کتابی که بچه های بم پس از زلزله توش آرزوهاشونو نوشتن یه سری از این آرزو ها رو مینویسم تا شما هم بخونین

سارا چوپان زاده/ ۹ساله

ای خدا چرا تو این کار را کردهای.

ای خدا تو که این قدر مهربان بودی.

ناهید الهی/۱۳ ساله

آرزوی من در تمام عمرم این بود که همیشه با مادم باشم.

تمام شد.

 آفاق آذری/۱۳ ساله

خدایا! چرا این کار را با ما کردی مگر ما چه گناهی کرده بودیم؟

کاری کن که دوباره از دست رفتگان زنده شوند.

خدایا با این کارت هنوزم خیلی خیلی دوستت دارم.

سارا سفیدگر زاده/۱۳ ساله

میخواهم به تو (خدا) بگویم که چرا من را آفریدی؟چون دیگر از این زندگی واقعا خسته شده ام و میخواهم

بمیرم

بهنام جعفری/۹ ساله

من از خدا میخواهم دیگر زلزله نشود و روح دوپسر خاله ام شاد باشند

ساره بی غم / ۱۱ ساله

خداوندا! آرزوی من این است که هر چه زودتر شهر من یعنی بم آباد شود.

خداوندا! دل همهی مردم بم شکسته است چون عزیزانشان از دست رفته اند.

خداوندا! تو را به بزرگی خودت قسم میدهم که هر چه زود تربم را آبد کنی تا شاید مدم بم کمی دلشان از این آشفتگی در آید.

به امید آن روز

فهیمه پنجعلی زاده/۱۳ ساله

از خدای منان میخواهم که بار دیگر و برای آخرین بار عزیزان از دست رفته ام را در آغوش و از خدا میخواهم که بار دیگر آن ها را ببینم و آنچه در دلم هست برای آن ها بازگو کنم.

مهدی رضوان/۱۱ ساله

من از خدا میخواهم که پدر و دو خواهران عزیزم را به بهشت بفرستد و آن ها را سعادتمند کند. از او

میخواهم که همه مردگان بم را بیامرزد.

سعیده/۱۳ ساله

دلم میخواهد عزیزان از دست رفته خود را در آغوش بگیرم و به خدا میخواهم بگویم چرا این

عزیزان مارا گرفته و از ما دور کرده ای؟

بچه ها خوشحالم که آرزوی کسایی که میخواستن بم دوباره آباد بشه تا حدودی بر آورده شده

راستی ببخشید که نتونستم زود تر این پست رو بذارم امتحانام شروع شدهمتر به وبلاگم سر میزنم

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

برین ادامه مطلب ببینین چه خبره
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

وقتی بدشانسی به جایی وارد شود از گوشه ای به گوشه دیگر میخزد به این طرف و آن طرف پرواز میکند تا کسی را پیدا کند
سلام من به جمله بالا اعتقاد دارم چون دقیقا روز تولد وب کوچولوم ویندوز پرید
اما بیخیال
امروز واسش جشن میگیرم
نیلوفرانه کوچولو یه سالگیت مبارک
اینم کیک تولدت:

هر کسی که تو تولد نیلوفرانه کوچولو شرکت کنه واسه من خیلی عزیزه
(همه عزیزن ولی اون بیشتر)
micandy_chica_07
candynavidad_32
candynavidad_10
خب بچه ها من دیگه باید برم ولی اول اینو بگم که کسایی که منو لینک کردن و من نکردم حتما لینکشون میکنم ولی چند وقت دیگه که بتونم اول لینک هایی رو که منو لینک کردن رو پاک کنم تا بعد(خیلی پیچیده شد)
راستی این داستان زیر رو هم به مناسبت داستان نویسی های خودم نوشتم بخونین و لذت ببرین (و ممکنه که در آخر از خنده غش کنین):

در روزگاران قدیم شاهزاده خانوم زیبایی زندگی میکرد نام این شاهزاده خانوم آنیکا بود. آنیکا دختری مهربان بود نه تنها آنیکا بلکه تمامی مردم آن سرزمین مهربان بودند (این قسمت رو بر اساس داستان های قدیمی نوشتم) هر چه باشد آن ها در سرزمین مهربانی زندگی میکردند و باید در آن سرزمین همه مهربان باشند. (از این جا به بعد بر میگردیم سر قسمت اول یعنی خود آنیکا)آنیکا خدمتکاری مخصوص داشت که هر شب برایش قصه میگفت(فکر کنم اسم خدمتکار شهرزاد قصه گو بوده)یک شب آنیکا از خدمتکارش خواست تا باز هم مثل همیشه برای او قصه بگوید اما خدمتکار در جواب گفت:(( شاهزاده عزیز دیگر قصه ای بلد نیستم تا برای شما بازگو نمایم آنیکا از این جواب بسیار ناراحت شد و بدین خاطر پدرش در تمام کشور مسابقه ای را برگزار کرد تا هر شخصی قصه ای جدید بسازد و اگر شاهزاده آن را نشنیده و نخوانده بود به نویسنده داستان هزاران هزار سکه طلا جایزه بدهند از زمان مسابقه چیزی نگذشته بود که برنده مسابقه را اعلام کردند و آن نویسنده کسی نبود جز من
در کل همه سرکار بودند

 
نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلامخوبین؟

بچه ها تولد خواهرم نازی جون مبارک

نازی جونم تولدت مبارک

راستی بچه ها وبلاگ سه شنبه ی خاکستری مال خواهرمه! دوست داشتید ببینید.

خب اینم بگم که فردا وبلاگ کوچولوی من ۱ سالش میشه ما فردا مهمونی داریم آدرس:میدان اینترنت خیابان بلاگفا کوچه وبلاگ ها پلاک نیلوفرانه طبقه اول

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

بچه ها سلام
موضوع ندارم که درباره اش داستان بنویسم پس عکس کش میرم
در تصاویر زیر 12 استخر برتر جهان رو به شما معرفی خواهم کرد.
 

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

San Alfonso در آمریکای جنوبی

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

هتل”برجهای گنبدی” در شبه جزیره ماکائو در جنوب دریای  چین

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

هتل هیلتون ئر آکلند نیوزیلند

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

هتل “الآن” در دالاس

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

هتل “لِمردین مِکِدی بِی ” در مصر که اقامت در آن نفری حدودا 560 یورو است.

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

استخر آب گرم طبیعی “بلو لاگون”(تالاب آبی) در کشور ایسلند

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

هتل “بیگاون جیری” در جزیره بالی مالزی

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان


استخر مروارید طلایی در لاس و گاس امریکا

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

هتل “بَـــنیان تری”(درختان انجیر هند) در Seychelles (مجموعه ای از 115 جزیره در اقیانوس هند)

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

استخر هتل برج العرب در دوبی

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

هتل “Intercontinental ” (بین قاره ای) در هنک گنگ

هیجان بر انگیزترین + دیدنی ترین استخرهای جهان

“ویلای آسمان هوق هــونر” در هتل پالمز لاسوگاس امریکا که اقامت دراین هتل شبی حدود 400 دلار است

اگه بعضی هاشون نیومد به من ربطی نداره هاااااااااااااااااااااااااا
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

وای وای وای

میدونید من یه خلاف کارم ! ؟

من 5 سالگی یه ایل رو  کشتم !!!! 2.gif

میدونید چه جوری ؟

کاری نداره کافیه تو لونشونو پر اب کنی 4.gif

 
نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

در" مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.
دكتر گفت: «در را شكستی! بیا تو»
در باز شد و دختر   كوچولوی نه ساله ای كه خیلی پریشان بود، به طرف دكتر دوید: «آقای دكتر! مادرم!» و در حالی كه نفس نفس می زد، ادامه داد: «التماس می كنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.»
دكتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه كسی نمی روم.»
دختر گفت:   «ولی دكتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!» و اشك از چشمانش سرازیر شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر   دكتر را به طرف خانه راهنمایی كرد، جایی كه مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاری كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت: «باید از دخترت   تشكر كنی. اگر او نبود حتما می مردی!»
مادر با تعجب گفت: «ولی دكتر، دختر   من سه سال است كه از دنیا رفته!» و به عكس بالای تختش اشاره كرد.
پاهای دكتر از دیدن عكس روی دیوار سست شد.
این همان دختربود!!
فرشته ای كوچك و زیبا!! Girl Angel 

 

 

  

خوشتون اومد؟

ایول به خودم پس





نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

دخترک و فرشته مهربان Cheerleader Toss 1   3D Prom Queen 

دخترک تنها بود. درمیان آن همه درخت تنها نشسته بود و با خدای خود راز و نیاز میکرد. خانه اش در جنگل بود و با مادرش زندگی میکرد. با خدا گفتگو میکرد و از او میخواست که مادرش را که چند هفته پیش فلج شده بود شفا دهد. ان قدر اشک ریخته بود که میشد فهمید چند ها ساعت گریه کرده است. ندایی او را متوجه خود کرد اشک هایش را آرام از روی صورتش پاک کرد و با چشم های پف کرده اش اطراف را دید میزد. آن صدا هر لحظه در گوشش میپیچید. دخترک فکر کرد خیالاتی شده که ناگهان فرشته ای را در کنار خود دید. کمی ترسید و به عقب رفت. فرشته صدا زد. دخترک برای چه گریخته ای؟ بیا جلو و دلیل گریه کردنت را برایم بازگو. دخترک که کمی آرام شده بود به جلو رفت و کنار فرشته بر زمین نشست و گفت:مادرم ... مادرم چند هفته پیش فلج شده است از خداوند میخواهم که او را شفا بدهد. فرشته گفت : دخترم تو در زندگی باید برای یک بار هم که شده طعم تلخ رنج و بدبختی را میکشیدی. تو دختری هستی مهربان و با ایمان. به کار هایی که میگویم توجه کن: کمی جلو تر از این جا به یک دو راهی میرسی. از راه سمت راست باید بروی. کمی که به سمت جلو رفتی یک پیرمرد را کنار درختی میبینی که در حال مرگ است باید برای او غذا و آب کافی بدهی. تا از مرگ نجات یابد. بعد از آن باز هم به جلو حرکت میکنی و به نوزادی میرسی که در چنگ عقابی است. باید هر طور که شده آن نوزاد را نجات داده و به مادرش برسانی.و کمی جلوتر از آن ماری است که میخواهد جوجه های پرنده ای را بخورد. باید مار را کشته و جوجه ها را نجات بدهی. و در آخر به یک کلبه خواهی رسید که در آن دخترکی مانند تو مهربان کشته شده باید نوشته ای را که در کنار آن گذاشته شده بخوانی و به آن عمل کنی تا مادرت شفا یابد. دخترک خیلی خوش حال شد و سریع به خانه خود رفت و مقدار زیادی غذا و آب برداشت و به سمت آن دو راهی حرکت کرد وقتی به دوراهی رسید همان طور که فرشته گفته بود به سمت راست دوراهی به حرکت افتاد. کمی جلوتر آن پیرمرد را که درحال مرگ بود یافت. به آن پیرمرد تمام آذوقه خود را بخشید و به راه افتاد. در بالای تپه عقابی را دید که در حال دزدیدن آن نوزدا است. دخترک سریع خود را به بالای تپه رسانید و آن نوزاد را به آرامی از جایش برداشت در همان موقع بود که عقاب متوجه دخترک شده و به سویش حمله ور شد دخترک با سرعت تمام از تپه پایین آمد و به روستایی رسید صدایی به گوش میرسید که مادری ناله کنان میگفت دخترم... دخترم در چنگ عقابی که در بالای تپه زندگی میکند افتاده و اسیر شده خواهش میکنم کمکم کنید تا نجاتش دهم. دخترک به جلو رفت و نوزاد را تحویل مادرش داد مادر نوزاد مقدراری به او آذوقه و پول داد. دخترک خوش حال بود که توانسته به دو نفر کمک بزرگی بکند. به راه افتاد. درختی را دید که ماری از آن بالا میرفت دخترک سنگی به طرف مار پرت کرد اما فایده ای نداشت سریع دست به کار شد و چوبی بلند قامت و سنگین پیدا کرد و محکم بر سر مار کوبید و مار را کشت تا آمدن مادر جوجه ها مراقب آنان بود و وقتی مادر جوجه ها امد دخترک حرکت کرد و کلبه ای رسید. دخترکی را دید که کشته اند و در کنار آن نوشته ای برجای گذاشته اند. دخترک قصه ما کاغذ را برداشت و با دقت آن را خواند. در برگه نوشته شده بود: کنار رود خانه باید دخترک مرده را دفن کنی و سنگ قبری از زیبا ترین سنگ ها برایش بسازی مراقب باش که کسی تو را نبیند وگرنه تو را نیز خواهند کشت. دخترک که خیلی زیرک و عاقل بود دخترک مرده را به طرف رود خانه با خود حمل کرد. به آن جا که رسید دخترک مرده را دفن کرد. در همان نزدیکی چشمش به تخته سنگی زیبا افتاد آن را برداشت و با آن سنگ قبری زیبا برای دخترک مرده درست کرد. و قبر را بالا ی جایی که دخترک مرده را دفن کرده بود قرار داد. در تمام مدت مراقب بود که کسی او را نبیند. تمام کار ها را که انجام داد دوباره به یاد مادرش افتاد و غمگین کنار درختی تنومند نشست.و دوباره شروع کرد به گریه کردن که فرشته مهربان دوباره ظاهر شد و سر و روی دخترک را بوسید. به او گفت از تو میخواهم به خانه خود برگردی و تا غروب آفتاب صبر کنی و بعد از غروب خواهی دید که چه اتفاقی خواهد افتاد. دخترک همان طور که فرشته گفته بود به خانه خود برگشت و تا غروب صبر کرد در هنگام غروب مشاهده کرد که مادرش دوباره مثل همیشه با لحنی مهربان ایستاده و لبخند میزند دخترک خوش حال شد و در آغوش مادرش آرام خوابید.

    

 

 
nilofar
Custom Smiley
 
nilofar
Custom Smiley
 
nilofar
Custom Smiley
 

 

 Love Song بچه ها باور کنین داستان رو خودم Oscar Red Carpet 1  نوشتم Famous 1  این داستان رو بر اساس داستان هایی که خوندم نوشتم.  Graduation و از عروسک وراج (فائزه جونم Love Letter )  3D Prom Queen هم تشکر میکنم که منو راهنمایی کرد تا یه داستان قشنگ  Sleeping Kitty On Monitor بنویسم. به امید سلامی دوباره خداحافظ.  Kitty 3 
 Tower Of London  Westminster Abbey  Big Ben  Stonehenge  Changing The Guard  White Cliffs Of Dover  London Underground  Tower Bridge  English Bobby  Big Brother 

پا نوشت:به شکلک ها توجه نکنین از اونا خوشم اومد گذاشتم و هیچ ربطی هم به داستان ندارند.




نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام طبق قولی که داده بودم دیگه نمیخوام از جایی مطلبی کش برم. واسه همینم آدرس جایی رو که ازش خوشم اومده بود رو براتون مینویسم سایت کلوب 
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و درآرامش شروع به خواندن کتاب کرد... مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد... در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود...

 

بچه ها دیگه فکر کنم نتونم مطلب بذارم و یا اگه هم بذارم سعیمو میکنم داستان هایی رو بذارم که خودم نوشته باشم و از جایی کش نرفته باشم. یه معذرت خواهی هم بدهکارم به همه کسایی که تو وبم نظر میدن و من نمیتونم تو وبشون نظر بدم ولی اگه اپ کرده باشن میخونم.میخوام واسه این که کسی ناراحت نشه قسمت نظرا رو حذف کنم اگه کسی ناراحت نمیشه که من جواب نظرش رو نمیدم منم قسمت نظرا رو حذف نمیکنم. پس این بار اعلام کنین که ناراحت میشین یا نه؟

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

مرد داشت در خیابان حركت می‌كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: - اگر یك قدم دیگه جلو بری كشته می‌شی. مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پاش. مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دور و برشو نگاه كرد اما كسی رو ندید. بهر حال نجات پیدا كرده بود. به راهش ادامه داد. به محض اینكه می‌خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت: - ایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد. بازم نجات پیدا كرد. مرد پرسید تو كی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم. مرد فكری كرد و گفت: - پس اون موقعی كه من داشتم ازدواج می‌كردم تو کدوم گوری بودی...
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

اسم وبلاگم رو تغییر دادم لطفا لینک هاتون رو ویرایش کنید و اسم اصلی وبلاگ (اسم جدید)رو بذارید ممنونم.

برنامه هفتگی خانم های ایرانی - همش آشپزی آخه؟

توجه: خواندن این متن اصلا به خانم ها توصیه نمی شود!
1- نخونید!
2- اگر خوندید فحش ندید!
3- اگر فحش دادید به من ندید!



شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ''فال قهوه روسی یخ زده'' بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ''شوهرت واست یه انگشتر می خره'' خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

یكشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم كلاسهای "روش خود اتكایی بر اعتماد به نفس" ثبت نام كنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!

دوشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی "ظروف عتیقه". می گن خیلی جالبه. ممكنه طول بكشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!

سه شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم كه می خواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو كه می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممكنه طول بكشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

چهارشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای كلاس "بدن سازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام كنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. ترومپت هم كه میگن خیلی كلاس داره مگه نه؟ ممكنه طول بكشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!

پنج شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی كه تازه از كانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. من واقعاً از این زندگی ''خسته '' شدم! چیه همش مثل كلفتها كنج خونه! به هر حال چون ممكنه طول بكشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

جمعه
مرد: عزیزم! امروز چی ناهار داریم؟
زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی كشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این خیلی توقع بزرگیه كه انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!


لطفا تو نظرات چرت و پرت ننویسین


 
نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

 

فرهنگ لغت دانشجوئی :سينما

دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس

دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان

دانشجویان پرسر و صدا = گروه لیان شان پو

دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار

خانواده دانشجويان : بينوايان

دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام

انتخاب درس افتاده : زخم كهنه

اولين امتحان : جدال با سرنوشت

مراقبين امتحان : سايه عقاب

تقلب : عمليات سري

روز دريافت كارنامه : روز واقعه

اعتراض دانشجو : بايكوت

اعتراض براي كيفيت غذا : مي خواهم زنده بمانم

دانشجوي اخراجي : مردي كه به زانو در آمد

آينده تحصيل كرده : دست فروش

رئيس دانشگاه : مرد نامرئی

استاد راهنما : گمشده

دانشجويي كه تغيير رشته داده : بازنده

سرويس دانشگاه : اتوبوسي به سوي مرگ

كتابخانه دانشگاه : خانه عنكبوتان

ژتون فروشي : آژانس شيشه اي

علت نيافتن بعضي از دانشجويان : رابطه پنهان

التماس براي نمره : اشك كوسه

سوار شدن به اتوبوس : يورش

ترم آخر : بوي خوش زندگي

تسويه حساب : خط پايان

عمر دانشجو : بر باد رفته

مسئول خوابگاه : كاراگاه گجت

ادامه تحصيل تا دكترا : ديدار در استانبول

 
نوشته شده در جمعه 1387/06/29ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام ببینین چه عکس های قشنگی واسه وبلاگم ساختم:


قشنگ هستن نه؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه 1387/06/22ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام از اون جایی که من بچه حرف گوش کن خونه هستم به حرف نازی گوش کردم گفت ش که((نیلو احساسات رو بیخیال طنز رو عشقه)) البته به این صورت که من نوشتم نگفت ولی من این جوری شنیدم.
واسه این که داستانو بخونین برین ادامه مطلب.
 

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام خوبین امروز با چند تا شعر خارجی مهمون من باشین.
dirty dog
when my dog got dirty
i gave her a bath
first i wet her
then i washed her
she didnt like it
she kicked and she splashed
my dog is nice and clean now
but look at me
دومیش باشه واسه فردا حالش نیست.
 
نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

مهربانی را درنقاشی کودکی دیدم که خورشید را سیاه کشیده بود که پدرش زیر نورخورشید نسوزد

سلام
این چند روزه این قدر احساساتی شدم که حال و حوصله مطالب طنز رو ندارم. نمیدونم به خاطره چیه؟افکارم؟این ماه؟چی؟
نمیدونم...
این چند روزه مطالبم یکم احساساتی هستن امیدوارم به همون اندازه که از مطالب طنز لذت میبرین از اینا هم لذت ببرین.
بچه ها راستی اینم بگم از این به بعد اون عکس هایی رو که میذاشتم تو این وبلاگ میذارم:
دخترای رنگین کمونی
سر بزنین
 
نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 2:24 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام خوبین؟مطلب قبلیم که هیچی مشتری نداشت اما این مطلب این قدر خوش حالم که خدا میدونه. چون یه چیزی رو یاد گرفتم. اونم اینه که فیلم آنلاین بذارم اما باید بگم که این فیلم ها انمیشن های کوتاه کمتر از 10 دقیقه هستن و منبع شون رو لو نمیدم چون یه سایت خارجیه که زیاد تو ایران معروف نیست.خب زیاد حرف زدم بریم سر کارتون اسم کارتون anime girls  هست و خوانندگان و بازیگرانش هم bratz هستن.در ضمن من خیلی زحمت کشیدم کارتون لود شده رو براتون گذاشتم. اینم کارتون:
فقط پلی رو بزنید.
  data="http://kidsmovies.ro/player_embed.swf?video_id=850&base=http%3A%2F%2Fkidsmovies.ro%2F&autoplay=0"
  width="450" height="357" id="VideoPlayback">
      value="http://kidsmovies.ro/player_embed.swf?video_id=850&base=http%3A%2F%2Fkidsmovies.ro%2F&autoplay=0" />
 
 
 
 
 
 
 


نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام بازم من اومدم
به آدرس زیر برید و شهر منو آباد کنین باشه؟آخه این شهر ها (ماله من فعلا روستاست) وقتی آباد میشن که بازدید کننده داشته باشن.
روستای من

تبلیغ:
هر کلیک شما=یه خانه و یه راه چه آسفالت چه خاکی

در ضمن قالب جدید مبارک.


 
نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |


 
سلام فعلا عکس

حالا بقیه مطلب:
من امروز تصمیم دارم یه بیوگرافی کامل از خودم این جا بنویسم.

نام:نیلوفر

لقب:نیلویی - نیلی

نام خانوادگی:دلیرنیا

علایق:بازی - جوک - باستان شناسی- کارتون - و ...

موسیقی: رپ و r&b

شغلهایی که دوست دارم:
مهندسی معماری
مهندسی کامپیوتر
آهنگسازی
دوبلوری
و...

شغل هایی که متنفرم:
معلمی(به غیر از معلم ورزش و طراحی)
بازیگری
مجری گری

متنفرم از:
دو تا از دوستام (فامیلی هاشون:رفیق-رمضانی)
آدمای بی معرفت
و...

در ضمن عروسی دختر عمه ام مبارک.
 
نوشته شده در جمعه 1387/06/08ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

پسر:   آره، ديگه نميتونم بيش از اين منتظر بمونم

دختر: ميخواهى من ازپيشت برم؟

پسر: نه فکرشم نکن

دختر: منو دوست داري؟

پسر: البته!

دختر:  آيا تا حالا  به حال به من خیانت کردی؟

پسر: نه چرا چنین سوالی میکنی؟

دختر: منو مسافرت میبری؟

پسر: مرتب!

دختر : ایا منو میزنی؟


پسر:به هیچ وجه از این ادم ها نیستم !!!

دختر: ميتونم بهت اعتماد كنم؟



همین متن رو یه بار از پایین به بالا بخونید

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/03ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

۱-اصلا ادم پولکی ای نباش.

۲-آدم آرام و متینی باش.

۳-سیگار نکش.

۴-آدم شجاعی باش.

۵-وفادار باش.

۶-دوستت رو مسخره نکن.

۷-کارنامه ی پرباری داشته باش.

۸-هیچ وقت رو دوستت دست بلند نکن.

۹-در برابر پستی و بلندی ها مقاوم باش.

۱۰-بذار ازت انتقاد کنن.اما اینطوری!!!!

۱۱-آدم خوشتیپی باش .

۱۲-اما حال آدمهای خودشیفته رو بگیر.

۱۳-معصومیت داشته باش.

۱۴-آرامش خودت رو حفظ کن.

دفترچه ی راهنما نیز زیر چاپ می باشد.منتظر باشید تا به زندگیتان گند زده شود.با یک گندکار کاملا حرفه ای

با این قوانین زندگی سرخوشی داشته باشید اگرم نداشتید مشکل خودتونه

 
نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

-ای خدای بزرگ...کمکمان کن تا به خاطر اوریم آن کسی که دیشب در خیابان راه را بر ما بست...مادر تنهایی بود که بعد از نه ساعت کارمی رفت که با عجله به طرف خانه اش برود تا شام درست کند..به درس بچه ها برسد..رخت ها را بشوید..و چند دقیقه ی با ارزش را در کنار فرزندانش بگذراند. پیام اخلاقی:از این به بعد در خیابان به همه راه بدهید بالاخره از این مادرهای تنها کم نیستنبا این کار صدای ماشین های پشت سرتون در میاد:-تازه گواهینامه گرفتی بزغاله(چه ملت با ادبن!)-تو باید بری سوار گاری بشی!(جای بحث داره)-مرتیکه نفهم..(سانسور می شود) خلاصه اینکه وقتی رسیدی خونه و لنگه کفشی نثارتون شد-تا این وقته شب کدوم گوری بودی؟؟؟؟ و شب رو مجبور شدین تریپ کارتون خوابی بیاین هرچی خدا یادتون اورده از یادتون میره!!! -خدایا به یادمان بیاور آن ادم بی تفاوتی که هر روز در یک گوشه نشسته و گدایی می کند(در حالی که باید کار کند!!)اسیر اعتیادی است که ما فقط می توانیم در وحشتناک ترین کابوس های شبانه مان ببینیم! پیام اخلاقی:هر روز بریم پارک قورباغه یه هفت هشت کیلو شیشه بخریم و به هر گدایی رسیدیم یه ذره بهش بدیم و بهش بگیم : حالا فعلا اینو داشته باش .اینطوری همه ی گداها معتاد می شن و توی زندان برا شما حکم قصاص می برن تازه متن تاثیر گذارتر می شه!!! یا می تونی بری یه کیلو سیانول بخری بریزی توی غذا و به همه ی گدا ها بدی این طوری با یه تیر دونشون زدی هم تکدی گری رو و هم اعتیاد رو ریشه کن کردی ولی عاقبتش باز همون حکم قصاصه بهت چشمک می زنه(اشکالی نداره اینطوری آخرین باز مانده ی تیره ی ترناسک ها هم نابود می شه ..ملتم خلاص می شن)
چیه؟شما که نظر نمیدین منم که مجبورم پست بذارم.

در جواب به جی جی لولو هم باید بگم که:
هاله من صورتیه (برای مطلع شدن از این هاله به وبلاگش برین)
در جواب اون پی نوشتش هم باید بگم آره کلاس باستان شناسی داریم ولی به شرطی که پست های 
باستان شناسی کامنت هاشون بیشتر از 20 تا باشه چون من واسه پیدا کردن اونا خیلی زحمت میکشم.
نوشته شده در شنبه 1387/05/26ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

پسر:سلام

دختر:خفه شو

پسر:جواب سلام واجبه

دختر:خفه شو

پسر:حالتون چطوره؟

دختر:خفه شو.

پسر:یعنی نمی خوای با من صحبت کنی؟

دختر:خفه شو

پسر:میرم خودکشی می کنما

دختر:خفه شو

پسر:موبایل داری؟

دختر:۲۳۳۴خفه شو ۰۹۱۲

پسر:ای دی چی؟

دختر:.........خفه شو

پسر:خب بیا با هم قدم بزنیم

دختر:خفه شو

پسر:اگه این خفه شو رو بلد نبودی چی می گفتی؟

دختر:خفه شو

پسر:ای بابا من که نمی خورمت

دختر:خفه شو

پسر:این تن بمیره بیا بریم خونه ی ما

دختر:خفه شو

پسر:حداقل بریم ماشین سواری

دختر:خفه شو

پسر:من عاشقت شدم

دختر:خفه شو

پسر:خب بگو چی کار کنم؟

دختر:خفه شو

...........

پسر:اصلا یه چیزی تو با من ازدواج می کنی؟

دختر:آره ...کی؟

پسر:خفه شو

چیزی که عوض داره گله نداره

 
نوشته شده در سه شنبه 1387/05/22ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |


 
سلام
فکر کنم قبلا درباره توتانخامون همون فرعون کوچولو یه چیزایی شنیده باشین اگه میخواین با هاش بیشتر آشنا بشیم برین ادامه مطلب.
 

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام از دست همتون ناراحتم
واسه چی نیومدین تولدم؟
از عموی عزیزم و آقا وحید و فائزه جون و آقا رضا و مجنون و جی جی لو لو تشکر میکنم.
در ضمن یه سری از لینک ها رو پاک کردم
 
نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام
امروز تولدمه
رفقا واسه تولدم 3 تا نظر کادو میخوام.

تولدم مبارک.
اینم عکسای مخصوص:
  http://i33.tinypic.com/4si73a.gif      

اینم منم:

حالا مهمونا:



حالا نوبت کیکه :

 
نوشته شده در شنبه 1387/05/12ساعت 2:57 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام
امروز یه پست گذاشتم دیدم نظرا خوبه یه پست دیگه هم میذارم.
و عکــــــــــس



این منمــــــــــــا


 
این خوشگلــــــــــــه هم منم.

بچه ها من کادو عکسای خوشگل هم میخوامـــــــــــا گفتم بگم نگین نگفتی هـــــــــــــــا.

وایــــــــــــــــــــــی این کیه داره منو می بوسه؟


 
نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلامــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

خوفید؟
7 روز دیگه تو این وبلاگ مهمونیه.
دیگه خودتون میدونید باید چیکار کنید.
حالا من یه یاد آوری میکنم:
هدیـــــــــــــــــــــــــه
یا همون کادو ی خودمون
منتظرم.


 نامردین اگه نظر ندیین.

فقط کادو کامــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــت میخوام.
بایـــــــــــــــــــــی



نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام
11 روز دیگه من 12 سالم میشه
به افتخار تولدم واستون عکس میذارم


به افتخار تولدم:


هرکی تولدم نیاد خیلی بی معرفته.


 
نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام
از دست همتون ناراحتم با وفا ترین ها هم که رفتن
بابا ترو خدا سر بزنین

نامردین اگه نظر ندین
خواهش میکنم نظر بدین
هرکی نظر بده منم بهش یه خبر جالب میدم
 
نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

امروز از بس صحبت میکنیم

بس یکی از محبوب ترین خدایان مصری بود او خپل و کوتاه و خوش مشرب بود و در حالیکه بدن و صورتی شبیه به انسان داشت گوش ها و دمش مانند شیر بودند. بس شادی و خوشبختی را برای خانواده ها به ارمغان می آورد و از وسایل خانه محافظت میکرد.

دفعه بعدی با هوروس پیشتون میام
در ضمن هر کی هر سوالی درباره خدایان داره بپرسه تا جایی که بتونم بهش جواب میدم
نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام
یادتونه یه پست داشتم که از خدایان مصری نوشته بودم؟
امروز ادامه خدایان رو دنبال کنین.

مصری ها عقیده داشتندکه در زمانی خیلی خیلی پیش از این ایزیس و ایزیریس نخستین شاه و ملکه مصر بودند.
هنگامی که ایزیریس به دست برادر شرور و اهریمنی خود به قتل رسید ایزیس از نیروهای جادویی خود کمک گرفت تا شوهرش را یک بار دیگر به زددگی برگرداند.
ایزیس ایزد مردگان و فرمانروای جهان زیرین شد و ایزیریس به مقام الهه درمان ازدواج و عواطف مادرانه رسید.

اینم از این.اگه نظرا خوب باشه فردا داستان بچه شون بس  رو میذارم.
تا بعد


 
نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام 
وبلاگ داستان که مال خودمه مسابقه داره زود سر بزنین و تو مسابقه شرکت کنین زود باشین تا دیر نشده برین
داستان نویسی
 
نوشته شده در شنبه 1387/04/22ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

من بعد از چند وقت زندگی بدون نت به دنیای مجازی برگشتم. هوراااااااااا!
 
نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

Man ta 1shanbe nistam ya ta 15 hom
نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin

خدمات وبلاگ نويسان جوان