تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان نیلوفرانه


نیلوفرانه

یادداشت های یک نویسنده ی 12 ساله

فوق العاده مهم با اینکه فینگلیش هست ولی بخونیدش:

khabargozari niloofarane elam kard ke bad az bargozari entekhabat ario gom shode ast.bar asas e thghighate karagan niloo daryaftim ke faezeh va mahshid ham gom shodand.
lotfan agar az in 3 nafr rade payi dide ya sare nakhi yafteid be karagah niloo etela dahid va yek khanevade ra az negarin nejat dahid.(moshkasate in 3 nafar: ario:khoshtip- khshgel- jigar--faezeh: naz-khoshgel- ba adab-jojo--mahshid: jigar-khoshgel-naz)
نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 3:0 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

http://nilo0ofar.myminicity.com/

سیلام خوفید؟

میخوام دوس جونام رو معرفی کنم تو این اپ خوشمل

Meegos این که خودمم

Meegos این فائزه جونم (عروسک وراج) هستش که جیگمل خودمه

MeeDisplays مهشید جونم که خیلی ناسه 

Meegosزهرا جونم (آلوچه ترش) که واقعا دومسش دارم

Yahoo Messenger smileys بچه پررو جونم (آریو) که 18 ساله اشه و خیلی دومس داشتنیه

اینا هم بهترین دوستای من تو نت هستن



نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سیلام خوفید؟

حوصله ام سل لفته میخوام فتوشاپ یاد بگیلم

فلدا میخوام بلم لو مخ مامان کال کنم تا منو ببله کلاسش یاد بگیلم

شیه هی تو خونه نشستم دالم با کامی باسی میکنم

املوز بد جولی اعصابم خولده

تصمیم دالم نازی و مامان لو اذیت کنم عین نی نی ها حلف بزنم یا کلمه ها لو غلط غلوط بگم

دقیقا سعی دالم لو اعصاب خونواده باشم

بعدشم دیه نیخوام داستان بنویسم میخوام بلم دنبال گنج

لاستی بچه ها یه سوال شی جوری تالال کهلبای قصل پوشکین سن پتلز بولگ لوسیه گم شد؟

(تلجمه ی خط بالا: تالار کهربای قصر پوشکین سن پترزبورگ روسیه)

هل کی فهمید به منم بگه و یه خونواده لو از نگلانی نجات بده

لاستی میگما من از یه آقاهه که دولوغکی لئیس جمهول شده متنفلم

 یه آقای مهلبون هم که لقیبش بوده و خیلی خیلی سبز بوده لو خیلی خیلی دومس دالم

از پست بعد هم دیه نی نی نخواهم بود این پست به یاد دولان بچگیه که به ((ل*)) میگفتم ((ل))

من بلم لا لا


پاورقی

*1-خواستم یه بار مثل دوران کوچولوییم نی نی بازی در بیارم همین

*2-منظور از ل اولی همون ر هستش

*3- حوصله ام خیلی خیلی سر رفته حاضرم همه کاری برای خوش گذرونی و شیطونی و اذیت کردن نازی انجام بدم اخه خیلی دخمل بدی شده

نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

به نقل از خبرگزاری نیلوفرانه و صورتی و ملا حسنی دریافتیم که در روز های تبلیغاتی 4 نامزد محترم (البته قبل از انتخابات تحمیلی) گوجه سبز اطلاعیه ای برای تکذیب حمایت از موسوی بیان کرده است:


هم میوه‌ای های عزیز!
همانگونه که اطلاع دارید عده‌ای از عناصر فریب‌خورده در شهر شایع کرده‌اند که ما هم آره. یعنی بله دیگه!
ولی من از همین جا و از همین تریبون به جهانیان اعلام میکنم که اینها همه شایعات دشمن است و ما اگرچه سبزیم ولی خودمان را به کوچه علی سبزه نمی‌زنیم و وارد این بازیها نمیشویم. اگر قرار بود اصلاح طلبی به سبز بودن باشد باید کوکو سبزی و خورشت قورمه سبزی رهبر اصلاحات باشند.
یارو نمیداند اصلا میرحسین را با سین می‌نویسند یا با آفتابه دسته دار٬ آنوقت یک پارچه سبز روی پیشانی‌اش بسته و روی آن نوشته: یاد یار مهربان آید همی!
هی هی!

چنان «یاد مهربانی» به شما نشان بدهد که هر وقت رنگ سبز دیدی حالت بهم بخورد. صبر کن!


بله دیگه به این صورت گوجه سبز در بیانیه ای دیگر حمایت خود را از جناب اقای رضایی اعلام کرد

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/02/28/100938722963.jpg
برگرفته از وبسایت ملاحسنی که در حال حاضر فیلتره و وبلاگ دوست خوبم نگارین به لینک:
www.so0orati.blogsky.com
نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام خوبین؟

این مطلبی که میذارم برمیگرده به 2 هفته قبل از امتحانا اردویی که مدرسه ما رو برده بود:


سلام به شما خوانندگان همیشگی چرت و پرت های من

قبل از این که مطلب رو بذارم یه چند تا خواهش ازتون داشتم

 

 

1-     لطف کن و اگه متن منو کامل خوندی بعد نظر بده

2-     باز هم لطف کن و نظرت رو درباره متن من بگو نه این مثلا بیای و بگی این سایت خیلی خوبه اون سایت بهترینه و از این چرت و پرتا

3-     حالا اگه متن منو خوندی و نظرت رو راجع بهش گفتی بعدا اجازه داری تبلیغ کنی

4-     راستی دوست ندارم به عنوان یه نظر بیای و بگی متنت قشنگ بود بعد تبلیغ وبلاگت رو بکنی

5-     وقتی میگن متنت خوب بود که طرف داستان بذاره نه خاطره لطف کن و توجه کن

 

چند روز پیش (دقیق نمیدونم کی بود) ما رو از طرف مدرسه بردن کردان کرج یه جای تفریحی توپ

میخوام از اون روز و خاطره های شیرینش بگم.

تو اتوبوس که هیچ کار خاصی به غیر از مسخره بازی نکردیم. وقتی هم رسیدیم اون جا بهمون گفتن برین تو محوطه پارکش بشینین و صبحونه بخورین

از اون جایی که من سرپرستی گروهمونو به عهده داشتم روز قبلش به یکی از بچه ها گفته بودم که چایی بیاره اونم آورد

نشستیم چایی خوردیم من بودم و دوستای گلم مثل زهرا شعبانی (خیلی دوستش دارم) ومریم صالحی و فاطمه نیکبخت و نسیم رشیدی فر و فاطمه بهرامی و هدی کندی و سپیده مهریزی(بغل دستی خلم)

وقتی داشتیم چایی میخوردیم خانوم محدث (دبیر ادبیات) اومد پیشمون بهش خوراکی تعارف کردیم حتی چایی ولی هیچی نخورد و رفت.

یه خورده بعدش خانوم قناتی(دبیر ریاضی و هنر) اومد و ازمون کلی عکس گرفت ما هم واسه نسیم کلی شاخ میذاشتیم.

خلاصه که صبحونه رو خوردیم و رفتیم تو محوطه پارک بازی کردیم تاب بازی الاکلنگ بازی و سرسره بازی دقیقا مثل این نی نی کوچولو ها

 

اون جا هم بهمون خوش گذشت بعد بهمون گفتن پاشین بریم کالسکه سوار شیم ما هم دنبال جمعیت راه افتادیم و رفتیم اول دوچرخه سواری کردیم بعد رفتیم سوار کالسکه که یه اسب میکشیدش شدیم اسبه دقیقا بغل نسیم بود جالب تر این که استفراغ هم کرده بود بوی بدی میداد.

ولی خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم.

بعد از اون هم رفیتم تیراندازی من هر چی تیر داشتم خطا میرفت اصلا نمیخورد به بطری ها و توپ ها

ولی اینم حال داد.

حالا یه چیز باحال تر ما رو اون جا باغ وحش هم بردن. باغ وحشش سوسمار و خرگوش و سگ و میمون هم داشت رفتیم با خرگوشش بازی کردیم

بعد تصمیم گرفتیم به خانوم قناتی هم بگیم بیاد سوسمار ها رو که 4 تا بودن ببینه که من اولین سوتی رو جلو خانوم قناتی دادم بهش گفتم خانوم خانوم اون جا سومسار هم هست

این جا بود که کلی ضایعه شدم

حالا سوتی دوم خیلی باحال بود رفتیم میمون رو دیدیم بعد اومدیم سراغ سگ ها من دیدیم اینا از خودشون صدا در نمیارن دیگه جونم به لبم رسید و از آقاهه پرسیدم آقاهه اینا صدا ندارن؟ اونم گفت چرا دارن بعد نمیدونم چی گفت سگ ها شروع کردن به پارس کردن منو نسیم بد جور ترسیدیم نسیم هم فوری دستمو گرفت و منو کشید تا از سگ ها دور بشیم از اون طرف هم ناظم مدرسه یعنی خانوم شاهمرادی داشت هی بهمون میخندید

وقتی اومدیم سر جامون نسیم گیر داده بود آخه مگه تو نیدونی که سگ صدا داره پس چرا امل بازی درآوردی؟

منم هیچی نگفتم بعد از این هدی بهمون گفتش بیاین دیگه ناهارمون رو بخوریم (اخه ساعت 1 بود) ما هم خوردیم مریم در همین حال به هدی دربازکن داد که نوشابه اش رو باز کنه هدی هم نمیفهمید مریم چی میگه (اخه با دهن پر داشت اشاره میکرد) آخر سر نوشابه ریخت رو شوار هدی. هدی هم پا شده بود و مانتوش رو گرفته بود بالا و شلوارش رو به بچه ها نشون میداد و هی میگفت چیه چیه چیه؟ ما هم مرده بودیم از خنده سپیده که یه لحظه اون وسط غش کرده بود هم باحال بود آخه همه بهش حمله کردیم و یه دل سیر زدیمش تا یاد بگیره وقتی میخواد غش کنه اول نوشابه ها رو بکشه کنار تا رو بچه ها نریزه. یه جای اردو هم که مربوط به نوشمک ها میشد باحال بود. نوشمک ها باز نمیشدن حالا همه رو داده بودیم هدی باز کنه نیکبخت و نسیم و من هم هی میگفتیم سرشو ببر که این جا خانوما بهمون شک کردن زهرا جونم هم واسه این که ماها زیادی ضایعه نشیم جلو معلما گفتش مگه گوسفنده که این جوری میگین سرشو ببر؟

بعد از این هم 4 تا چیز باحال اتفاق افتاد یکی این که ما اولین کسایی بودیم که اون جا خوابیدیم بعدش بلند شدیم دیدیم کل مدرسه خوابیدن دوم هم این که اولین کسایی بودیم که دنبال بازی کردیم بعد دیدیم کل مدرسه دارن دنبال بازی میکنن سوم هم این که یه دوست گل یا پوچ بازی کردیم گروه ما که از خودمو زهرا جونمو مریم و نیکبخت درست شده بود هشت بار برد ولی اونا همش سه بار بردن

چهارم هم این که موقع برگشتن نسیم داشت نوشابه میخورد زهرا زد به پاش نوشابه اش پاشید رو مقنعه و مانتو و شلوارش اون موقع بود که بلند به خانوم حبیبی(دبیر دینی و پرورشی) گفتش خانوم من با این کار شعبانی به خودم شک کردم کسی این جا شلوار زاپاس نداره؟

 

موقع برگشتن هم که منو مامانم زهرا رو رسوندیم خونه شون و کلی تو راه درباره اردو صحبت کردیم و خندیدیم

خلاصه که خیلی خوش گذاشت و کلی هم خندیدیم

.

.

.

.

راستی از نمایشگاه کتاب کل کتاب های نارنیا به غیر از کتاب شیر،کمد،جادوگر رو خریدم یه کتاب هم به اسم میخواهم نابغه باشم خریدم که خیلی جالبه از همه باحال تر این که شاهزاده کاسپین رو که 208 صفحه داشت توی دو روز تمومش کردم حالا دارم بقیه رو میخونم ( کتاب سوم به اسم کشتی سپیده پیما) بعدشم یه کتاب به اسم نجوم به زبان ساده و اسطرلاب هم خردیم که اگه بخونمشون و ازشون سر دربیارم میتونم برم انجمن نجوم عضو بشم دلتون بسوزه


فعلا

نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin

خدمات وبلاگ نويسان جوان