نیلوفرانه
یادداشت های یک نویسنده ی 12 ساله
دیشب گوینده اخبار گفت: ((در جنگ ها بچه ها بیشتر می میرند. در بیماری های مسری بچه ها بیشتر می میرند. و طبیعت که کثیف شود بچه ها بیشتر می میرند.)) خب این خیلی بد است که بچه ها تند و تند بمیرند. چون اینجوری دیگر هیچ وقت بزرگ نمی شوند! فالکو گوینده اخبار می گوید:((ماجرای مادونا را شنیده اید؟)) وقتی می خواهم کار پیدا کنم صاحب کار می پرسد:((ماجرای مادونا را شنیده اید؟)) وقتی میخواهم به تو بگویم دوستت دارم با شیطنت می پرسی:((ماجرای مادونا را شنیده ای؟)) وقتی بچه مان زبان باز می کند اولین حرفی که با لحن کودکانه می پرسد:((ماجرای مادونا را شنیده اید؟)) وقتی میخواهم بمیرم کشیش اهسته از من می پرسد:((ماجرای مادونا را شنیده اید؟)) راستش را بخواهید من نمی دانم مادونا که بوده ویا چه غلطی کرده! فقط می دانم هر که بوده و هر کاری که کرده لعنت بر او و جد و آبادش که زندگی را بر من حرام کرده. و شهر بم به تلی از خاک تبدیل شد فقط در ۱۲ ثانیه فرو ریختن خشت های ارگ بم تمام دنیا را به خود آورده بود. و به راستی کدامیک از مردمان بم در باور خود چنین روزی را دیده بودند؟ من نیز مثل بسیاری از مردم راهی بم شدم. دومین روز زلزله واقعیت خارج از تصور بود. چنین ویرانه ای را در هیچ فیلم و خوابی ندیده بودم.شهر با خاک یکسان ده بود. با خودم دوربین فیلمبرداری برده بودم تا فیلمی تهیه کنم. اما از کجا؟از چه موضوعی؟همه چیز سیاهی بود و درد.از خودم خجالت کشیدم،آماده بودم فیلم تهیه کنم! بچه ها این قسمتی از کتاب خانوم مونا زندی به نام ((تو که این قدر مهربان بودی...!))هست کتابی که بچه های بم پس از زلزله توش آرزوهاشونو نوشتن یه سری از این آرزو ها رو مینویسم تا شما هم بخونین سارا چوپان زاده/ ۹ساله ای خدا چرا تو این کار را کردهای. ای خدا تو که این قدر مهربان بودی. ناهید الهی/۱۳ ساله آرزوی من در تمام عمرم این بود که همیشه با مادم باشم. تمام شد. آفاق آذری/۱۳ ساله خدایا! چرا این کار را با ما کردی مگر ما چه گناهی کرده بودیم؟ کاری کن که دوباره از دست رفتگان زنده شوند. خدایا با این کارت هنوزم خیلی خیلی دوستت دارم. سارا سفیدگر زاده/۱۳ ساله میخواهم به تو (خدا) بگویم که چرا من را آفریدی؟چون دیگر از این زندگی واقعا خسته شده ام و میخواهم بمیرم بهنام جعفری/۹ ساله من از خدا میخواهم دیگر زلزله نشود و روح دوپسر خاله ام شاد باشند ساره بی غم / ۱۱ ساله خداوندا! آرزوی من این است که هر چه زودتر شهر من یعنی بم آباد شود. خداوندا! دل همهی مردم بم شکسته است چون عزیزانشان از دست رفته اند. خداوندا! تو را به بزرگی خودت قسم میدهم که هر چه زود تربم را آبد کنی تا شاید مدم بم کمی دلشان از این آشفتگی در آید. به امید آن روز فهیمه پنجعلی زاده/۱۳ ساله از خدای منان میخواهم که بار دیگر و برای آخرین بار عزیزان از دست رفته ام را در آغوش و از خدا میخواهم که بار دیگر آن ها را ببینم و آنچه در دلم هست برای آن ها بازگو کنم. مهدی رضوان/۱۱ ساله من از خدا میخواهم که پدر و دو خواهران عزیزم را به بهشت بفرستد و آن ها را سعادتمند کند. از او میخواهم که همه مردگان بم را بیامرزد. سعیده/۱۳ ساله دلم میخواهد عزیزان از دست رفته خود را در آغوش بگیرم و به خدا میخواهم بگویم چرا این عزیزان مارا گرفته و از ما دور کرده ای؟ بچه ها خوشحالم که آرزوی کسایی که میخواستن بم دوباره آباد بشه تا حدودی بر آورده شده راستی ببخشید که نتونستم زود تر این پست رو بذارم امتحانام شروع شدهمتر به وبلاگم سر میزنم
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


