تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان نیلوفرانه


نیلوفرانه

یادداشت های یک نویسنده ی 12 ساله

وای وای وای

میدونید من یه خلاف کارم ! ؟

من 5 سالگی یه ایل رو  کشتم !!!! 2.gif

میدونید چه جوری ؟

کاری نداره کافیه تو لونشونو پر اب کنی 4.gif

 
نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/18ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

در" مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.
دكتر گفت: «در را شكستی! بیا تو»
در باز شد و دختر   كوچولوی نه ساله ای كه خیلی پریشان بود، به طرف دكتر دوید: «آقای دكتر! مادرم!» و در حالی كه نفس نفس می زد، ادامه داد: «التماس می كنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.»
دكتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه كسی نمی روم.»
دختر گفت:   «ولی دكتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!» و اشك از چشمانش سرازیر شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر   دكتر را به طرف خانه راهنمایی كرد، جایی كه مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاری كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت: «باید از دخترت   تشكر كنی. اگر او نبود حتما می مردی!»
مادر با تعجب گفت: «ولی دكتر، دختر   من سه سال است كه از دنیا رفته!» و به عكس بالای تختش اشاره كرد.
پاهای دكتر از دیدن عكس روی دیوار سست شد.
این همان دختربود!!
فرشته ای كوچك و زیبا!! Girl Angel 

 

 

  

خوشتون اومد؟

ایول به خودم پس





نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

دخترک و فرشته مهربان Cheerleader Toss 1   3D Prom Queen 

دخترک تنها بود. درمیان آن همه درخت تنها نشسته بود و با خدای خود راز و نیاز میکرد. خانه اش در جنگل بود و با مادرش زندگی میکرد. با خدا گفتگو میکرد و از او میخواست که مادرش را که چند هفته پیش فلج شده بود شفا دهد. ان قدر اشک ریخته بود که میشد فهمید چند ها ساعت گریه کرده است. ندایی او را متوجه خود کرد اشک هایش را آرام از روی صورتش پاک کرد و با چشم های پف کرده اش اطراف را دید میزد. آن صدا هر لحظه در گوشش میپیچید. دخترک فکر کرد خیالاتی شده که ناگهان فرشته ای را در کنار خود دید. کمی ترسید و به عقب رفت. فرشته صدا زد. دخترک برای چه گریخته ای؟ بیا جلو و دلیل گریه کردنت را برایم بازگو. دخترک که کمی آرام شده بود به جلو رفت و کنار فرشته بر زمین نشست و گفت:مادرم ... مادرم چند هفته پیش فلج شده است از خداوند میخواهم که او را شفا بدهد. فرشته گفت : دخترم تو در زندگی باید برای یک بار هم که شده طعم تلخ رنج و بدبختی را میکشیدی. تو دختری هستی مهربان و با ایمان. به کار هایی که میگویم توجه کن: کمی جلو تر از این جا به یک دو راهی میرسی. از راه سمت راست باید بروی. کمی که به سمت جلو رفتی یک پیرمرد را کنار درختی میبینی که در حال مرگ است باید برای او غذا و آب کافی بدهی. تا از مرگ نجات یابد. بعد از آن باز هم به جلو حرکت میکنی و به نوزادی میرسی که در چنگ عقابی است. باید هر طور که شده آن نوزاد را نجات داده و به مادرش برسانی.و کمی جلوتر از آن ماری است که میخواهد جوجه های پرنده ای را بخورد. باید مار را کشته و جوجه ها را نجات بدهی. و در آخر به یک کلبه خواهی رسید که در آن دخترکی مانند تو مهربان کشته شده باید نوشته ای را که در کنار آن گذاشته شده بخوانی و به آن عمل کنی تا مادرت شفا یابد. دخترک خیلی خوش حال شد و سریع به خانه خود رفت و مقدار زیادی غذا و آب برداشت و به سمت آن دو راهی حرکت کرد وقتی به دوراهی رسید همان طور که فرشته گفته بود به سمت راست دوراهی به حرکت افتاد. کمی جلوتر آن پیرمرد را که درحال مرگ بود یافت. به آن پیرمرد تمام آذوقه خود را بخشید و به راه افتاد. در بالای تپه عقابی را دید که در حال دزدیدن آن نوزدا است. دخترک سریع خود را به بالای تپه رسانید و آن نوزاد را به آرامی از جایش برداشت در همان موقع بود که عقاب متوجه دخترک شده و به سویش حمله ور شد دخترک با سرعت تمام از تپه پایین آمد و به روستایی رسید صدایی به گوش میرسید که مادری ناله کنان میگفت دخترم... دخترم در چنگ عقابی که در بالای تپه زندگی میکند افتاده و اسیر شده خواهش میکنم کمکم کنید تا نجاتش دهم. دخترک به جلو رفت و نوزاد را تحویل مادرش داد مادر نوزاد مقدراری به او آذوقه و پول داد. دخترک خوش حال بود که توانسته به دو نفر کمک بزرگی بکند. به راه افتاد. درختی را دید که ماری از آن بالا میرفت دخترک سنگی به طرف مار پرت کرد اما فایده ای نداشت سریع دست به کار شد و چوبی بلند قامت و سنگین پیدا کرد و محکم بر سر مار کوبید و مار را کشت تا آمدن مادر جوجه ها مراقب آنان بود و وقتی مادر جوجه ها امد دخترک حرکت کرد و کلبه ای رسید. دخترکی را دید که کشته اند و در کنار آن نوشته ای برجای گذاشته اند. دخترک قصه ما کاغذ را برداشت و با دقت آن را خواند. در برگه نوشته شده بود: کنار رود خانه باید دخترک مرده را دفن کنی و سنگ قبری از زیبا ترین سنگ ها برایش بسازی مراقب باش که کسی تو را نبیند وگرنه تو را نیز خواهند کشت. دخترک که خیلی زیرک و عاقل بود دخترک مرده را به طرف رود خانه با خود حمل کرد. به آن جا که رسید دخترک مرده را دفن کرد. در همان نزدیکی چشمش به تخته سنگی زیبا افتاد آن را برداشت و با آن سنگ قبری زیبا برای دخترک مرده درست کرد. و قبر را بالا ی جایی که دخترک مرده را دفن کرده بود قرار داد. در تمام مدت مراقب بود که کسی او را نبیند. تمام کار ها را که انجام داد دوباره به یاد مادرش افتاد و غمگین کنار درختی تنومند نشست.و دوباره شروع کرد به گریه کردن که فرشته مهربان دوباره ظاهر شد و سر و روی دخترک را بوسید. به او گفت از تو میخواهم به خانه خود برگردی و تا غروب آفتاب صبر کنی و بعد از غروب خواهی دید که چه اتفاقی خواهد افتاد. دخترک همان طور که فرشته گفته بود به خانه خود برگشت و تا غروب صبر کرد در هنگام غروب مشاهده کرد که مادرش دوباره مثل همیشه با لحنی مهربان ایستاده و لبخند میزند دخترک خوش حال شد و در آغوش مادرش آرام خوابید.

    

 

 
nilofar
Custom Smiley
 
nilofar
Custom Smiley
 
nilofar
Custom Smiley
 

 

 Love Song بچه ها باور کنین داستان رو خودم Oscar Red Carpet 1  نوشتم Famous 1  این داستان رو بر اساس داستان هایی که خوندم نوشتم.  Graduation و از عروسک وراج (فائزه جونم Love Letter )  3D Prom Queen هم تشکر میکنم که منو راهنمایی کرد تا یه داستان قشنگ  Sleeping Kitty On Monitor بنویسم. به امید سلامی دوباره خداحافظ.  Kitty 3 
 Tower Of London  Westminster Abbey  Big Ben  Stonehenge  Changing The Guard  White Cliffs Of Dover  London Underground  Tower Bridge  English Bobby  Big Brother 

پا نوشت:به شکلک ها توجه نکنین از اونا خوشم اومد گذاشتم و هیچ ربطی هم به داستان ندارند.




نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام طبق قولی که داده بودم دیگه نمیخوام از جایی مطلبی کش برم. واسه همینم آدرس جایی رو که ازش خوشم اومده بود رو براتون مینویسم سایت کلوب 
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و درآرامش شروع به خواندن کتاب کرد... مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد... در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود...

 

بچه ها دیگه فکر کنم نتونم مطلب بذارم و یا اگه هم بذارم سعیمو میکنم داستان هایی رو بذارم که خودم نوشته باشم و از جایی کش نرفته باشم. یه معذرت خواهی هم بدهکارم به همه کسایی که تو وبم نظر میدن و من نمیتونم تو وبشون نظر بدم ولی اگه اپ کرده باشن میخونم.میخوام واسه این که کسی ناراحت نشه قسمت نظرا رو حذف کنم اگه کسی ناراحت نمیشه که من جواب نظرش رو نمیدم منم قسمت نظرا رو حذف نمیکنم. پس این بار اعلام کنین که ناراحت میشین یا نه؟

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

مرد داشت در خیابان حركت می‌كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: - اگر یك قدم دیگه جلو بری كشته می‌شی. مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پاش. مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دور و برشو نگاه كرد اما كسی رو ندید. بهر حال نجات پیدا كرده بود. به راهش ادامه داد. به محض اینكه می‌خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت: - ایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد. بازم نجات پیدا كرد. مرد پرسید تو كی هستی و صدا جواب داد من فرشته نگهبان تو هستم. مرد فكری كرد و گفت: - پس اون موقعی كه من داشتم ازدواج می‌كردم تو کدوم گوری بودی...
نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |


Design By : Night Skin

خدمات وبلاگ نويسان جوان