نیلوفرانه
یادداشت های یک نویسنده ی 12 ساله
درخت تنهایی در زمان های قدیم درختی بود که مردم این درخت را بسیار دوست می داشتند زیرا در هنگام تنهایی ها خود به آن پناه می بردند. انگار درخت جادویی برای آرام شدن دل های مردم داشت و در هنگام ناراحتی ها و لحظه های بد برای مردم مادری می کرد.روزی دخترکی پیش درخت رفت و گریه کرد. درخت با دیدن دخترک غمگین و افسرده شد.ورد خود را خواند. با خواندن آن ورد توانست دهان باز کند و از دخترک بپرسد: ((آهای دخترک! چه شده است؟)) دخترک ترسید و به دنبال صدا گشت اما چیزی نیافت.درخت گفت: ((دخترم! من هستم. درختی که آن را همراز خود می دانند و نام من را درخت تنهایی گذاشته اند.)) دخترک ترسید و جیغ زد.درخت آرام گفت: ((بیا و مشکل خود را برایم بازگو کن.)) دختر که ترسش فرو ریخته بود، گفت: (( من تنها هستم و در این دنیا کسی را ندارم تا به من رسیدگی کند.)) درخت با او همدردی کرد و گفت:((بیا سیب های مرا بکن و به بازار ببر و بفروش بعد به دهکده برو. در آن جا درختی است که سالها مرده است و بر روی آ ن نوشته ((عشق)) وقتی به دوست پیر من رسیدی، شاخه هایش را قطع کن و بعد پیش من بیا تا بقیه ی ماجرا را برای تو باز گو کنم.))دخترک رفت و تمام کارهایی را که درخت گفته بود انجام داد و سپس پیش درخت رفت و پرسید:((حال دیگر باید چه کنم؟)) درخت پاسخ داد:((از نجار شهر چکش و میخ بگیر و باز به اینجا برگرد.)) دخت چوب ها را گذاشت و رفت تا دستور درخت را اجرا کند. وقتی بازگشت درخت به او گفت:((دخترم حالا بالا بیا و در لابه لای شاخه هایم برای ساختن یک کلبه ی درختی پیدا کن این تنها راه توست.))دختر با شنیدن این حرف خوشحال شد و شروع به ساختن یک نردبان برای بالا رفتن کرد. وقتی نردبان را ساخت، آن را در محل خود قرار داد و بعد بالا رفت وقتی به بالای نردبان رسید شروع به ساختن کلبه ی درختی خود کرد. او از درخت برای ساختن کلبه خیلی چیز ها یاد گرفت. پس از یک هفته کار و کوشش کلبه ی درختی آماده شد. درخت گفت:((دخترم حالا باید بروی و از نقاش شهر رنگ دلخواهت را برای رنگ زدن کلبه ات بگیری.))دختر گفت:((اما چه فایده؟ کلبه به این قشنگی لوازم خانه ندارد.))پول هایی را که از فروختن سیب هایم به دست آوردی را بیاور تا من از آن ها نگهداری کنم و بعد برو و رنگ مورد علاقه ات را بگیر و بعد با این پول ها لوازم مورد نیازت را تهیه کن.))دختر پول ها را تحویل درخت داد و به طرف دهکده راه افتاد. رنگ مورد علاقه اش(سبز)را گرفت و به سمت درخت راه افتاد. وقتی به درخت تنهایی قصه ی ما رسید از نردبان خود بالا رفت و مشغول رنگ زدن شد. وقتی رنگ زدن کلبه را به پایان رساند، به طرف بازار شهر راه افتاد تا لوازم خانه اش را بخرد. لوازمش را نیز خرید. خوشحال بود زیرا حالا خانه ای برای خود داشت. وقتی به خانه رسید، از درخت تشکر کرد و قول داد تا پیش درخت بماند و به مردم کمک کند(یعنی پیام های درخت را به آنان برساند)و از آن پس درخت و دخترک سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند. اولین داستان بلندم رو بالاخره نوشتم. امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه. تا بعد.
زیر گنبد کبود
لخت عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود
زار و زار گریه می کردن پریا....
| Design By : Night Skin |


